داستان قاتلی به نام آبله(smallpox)، و پزشکی به نام ادوارد جنر

قاتلی به نام آبله

آبله  بیماری مهیبی است که ویروس آن واریولا نام دارد ( دو نوع مینور و ماژور) و در طول تاریخ بشر میلیاردها انسان را به هلاکت رسانده است و  آنهایی هم که از چنگ او جان به در برده بودند تا آخر عمر داغ و نشان‌های زشت این بیماری را بر چهره داشتند. چه بسیار زیبا رویانی که از این بیماری جان به در بردند ولی بقیه‌ی عمر خود را با چهره‌یی زشت و با رنج و سختی گذراندند. این قاتل که اولین قربانی‌های آن را در قرن سوم قبل از میلاد و در میان جنازه های مومیایی شده‌ی مصر باستان یافتند تنها در صدسال پایانی عمر خود پانصد میلیون انسان را به قتل رساند که از این شمار حدود سیصد میلیون نفر از آنها در قرن بیستم جان سپردند. هیچ شاهد و دلیلی برای انتقال این بیماری از حیوان به انسان یافت نشده است و بنابراین حشرات و سوسک ها ناقل آن نیستند. در طول تاریخ وقتی این قاتل بیرحم هجوم می‌آورد شهرها و روستاها را به عزا می‌کشاند و حتی متروک می‌‌کرد. تنها در یک سال یعنی سال 1967 میلادی یا حدود 1331 هجری شمسی  پانزده میلیون نفر انسان را کشت. نگران نباشید این قاتل دیگر وجود ندارد و بشر  سرانجام با واکسیناسیون سراسری آن را ریشه کن کرده است.در اینجا می‌خواهیم داستان مبارزه‌ی بشر با این قاتل مهیب و زخم زدن بر او و سرانجام «اعدام» و انهدام  او را مرور کنیم.

بشر برای مبارزه با این بیماری نخست به روشی متوسل شد که بنا به آن ابتدا اندکی از جرم یا چرک زخم ناشی از  آبله از بدن بیمار برداشته می‌شد و  سپس از طریق خراشی که روی بدن یک آدم سالم ایجاد می‌شد به او انتقال می‌یافت. این روش را واریولیشن(variolation) می‌نامیدند و  تصور می‌رفت که این روش کاراست ولی متاسفانه بسیاری از آدم های سالمی که به این طریق پیشگیری می‌شدند خود  آبله می‌گرفتند. بسیاری از پزشکان این روش را موثر می‌دانستند ولی واقعا تلفات بسیار زیاد بود. آبله در حالت عادی وقتی مردم را گرفتار می‌کرد سی تا سی و پنج درصد آنان را می‌کشت ( البته در بین کودکان بیشتر کشنده بود) وقتی هم که همه‌گیر و خشمگین می‌شد آمار تلفات حتی به صد در صد هم  می‌رسید.

 ادوارد جنر( 1749 تا 1823) از جمله‌ی پزشکانی بود که به دنبال راه حلی برای پیشگیری از این بیماری مهیب بودند و در آن راستا می‌کوشیدند.  ادوارد جنر متوجه شده بود که دختران شیردوش که برای دوشیدن شیر گاوها  استخدام شده بودند حتی در اوج همه‌گیری مبتلا نمی شدند. گویی آنان نسبت به این بیماری ایمنی دارند. حتی وقتی بیماری یک روستا را منهدم می‌کرد بازماندگان از میان مردمی بودند که بیشتر با گاوها سروکار داشتند. دکتر جنر می‌دانست که گاوها به نوعی بیماری مشابه به نام آبله گاوی مبتلا می‌شوند و این بیماری به انسان منتقل می‌شود  ولی کُشنده نیست. یک روز وقتی یکی از دختران مبتلا به آبله گاوی به نزد دکتر جنر آمد، دکتر جنر مقداری از جرم زخم روی بدن این دختر را برداشت و آن را بعدا با خراشیدن نقطه‌یی از بدن یک پسربچه‌ی هشت ساله به نام جیمی فیپس به او منتقل کرد. جیمی مبتلا به آبله گاوی شد ولی پس  از مدتی کوتاه سلامتی خود را بازیافت. نکته‌ی جالب  این بود که با وجود ابتلای مردم روستا به آبله، جیمی که در کنار آنها می زیست دچار  بیماری آبله نشد

جنر به وجد آمد . او موفق شده بود که راه پیشگیری و واکسینه کردن مردم درمقابل این بیماری مهیب را  پیدا کند.  او مقاله های زیادی در این باره نوشت  ولی مثل همه ی مراحل پیشرفت علم عده‌ی زیادی حتی از میان پزشکان با نظر او مخالف بودند و  همان روش غلط انتقال زخم آبله  از بدن بیمار به مردم  یا واریولیشن را ادامه می دادند. درحالیکه جنر زخم آبله گاوی را به بدن آدم های سالم منتقل می‌کرد. یکی از قسمت‌های سریال معروف روهاید(Rawhide Tv  series)مربوط به شیوع بیماری در آمریکا در اواسط قرن بیستم است و به خوبی مقاومت پزشکان محلی در مقابل واکسیناسیون و اصرار بر ادامه‌ی روش قدیمی را حتی در قرن بیستم نشان می‌دهد. سرانجام جنر و پیروان او  بر جهل زمانه غلبه کردند و  واکسینه کردن مردم به روش جنر درستی خود را به ثبوت رساند و سیل افتخارات و جوایز به سوی ادوارد جنر روانه شد. با وجود این پیروزی ها آبله‌ی قاتل تا حدود صد و پنجاه سال پس ازپیدا شدن  واکسن، همچنان به کشتار خود ادامه داد. چرا ؟ برای اینکه این بیماری همه‌گیر و غیرقابل درمان بود و  بشر ناتوان از واکسینه کردن همه‌ی مردم جهان. تلاش ها ادامه داشت تا اینکه سرانجام در سال 1980  نابودی و ریشه‌کن شدن این بیماری مهیب پس از واکسیناسیون سراسری در جهان   از روی کره ی زمین اعلام شد.  آبله در شکل طبیعی اش آخرین قربانی خود را در سال 1977 در سومالی گرفت  ولی در سال 1978 یک خطای آزمایشگاهی موجب گریختن ویروس آبله از لوله ی آزمایش آزمایشگاه شد و  در بخش هایی از انگلستان همه گیر شد و  به مرگ یک خانم به نام ژانت پارکر انجامید.

داستان لاستیک(rubber)

لاستیک طبیعی چیست؟

لاستیک طبیعی چگونه به صورت لاستیک صنعتی در آمد؟

چرا بارانی را به زبان انگلیسی مکینتوش می‌نامند؟

ولکانیزه کردن یعنی چه؟ خوابی که الهام بخش دانشمندی شد!!

مردم در برخی از  مناطق (مثل پرو) از دیرباز  لاستیک طبیعی را می شناختند. لاستیک طبیعی شیرابه‌ی برخی از درختان است. آنان با بُرش زدن پوسته‌ی این  درختان و گیاهان شیرآبه‌ی آنها را جمع می کردند شیرابه‌یی شیری رنگ و چسبناک که آن را لاستیک می‌نامیدند. این ماده را می‌توانستند با گرم کردن مثل موم  شکل بدهند. بعدها دریافتند که این ماده از نفوذ رطوبت و آب جلوگیری می‌کند و در واقع این کشف مهمی بود برای ساختن وسایلی که از نفوذ آب جلوگیری کند. از اوایل قرن هجدهم آمریکایی‌ها شروع به ساختن وسایلی مثل بارانی و کفش از لاستیک کردند. یکی از این آمریکایی‌ها که بهبودی در تولید این وسایل به وجود آورد آقای چارلز مکینتوش Charles Macintosh (تولد 1766- وفات 1843) بود. بهتر است بدانیم که واژه‌ی مکینتوش به معنای بارانی یا کُت ضد آب از نام همین آقا وارد فرهنگ زبان انگلیسی شده چون ایشان کُت‌های بارانی را از لاستیک می‌ساختند و این بارانی‌ها هم خیلی در میان مردم آمریکا  محبوب شده بود. مردم این کُت ها را به احترام تولید کننده‌اش مکینتوش می‌نامیدند. با این حال همه‌ی این تولیدات لاستیکی که از اوایل قرن هجدهم پا گرفته بودند مشکل بزرگی داشتند و آن نرم و چسبناک شدن تولیدات لاستیکی در تابستان بود و سخت و نامعطف شدن آنها در زمستان. چارلز گودیرCharles Goodyear (تولد 1766- وفات 1860) شیمی دان خود آموخته‌ی آمریکایی، با توجه به این مشکل دست به کار شد.  او از زمره‌ی انسان‌هایی بود که پس از تصمیم گرفتن به انجام کاری تا به موفقیت نمی‌رسید دست از کار برنمی‌داشت.  ابتدا به فکرش رسید که اسید نیتریک می تواند این مشکل را حل کند و با این فکر تجارت کوچکی برای تولیدکفش های لاستیکی به راه انداخت. اما  اسید نیتریک مشکل را کاملا برطرف نکرد و او سرمایه خود را از دست داد. در این میان اتفاق جالبی رخ داد. او دوستی داشت بنام نیکولاس هیوارد. هیوارد یک شب خواب دید که چارلز گودیر به جای اسید نیتریک سرگرم افزودن گوگرد به لاستیک طبیعی و ترکیب آنها در زیر گرمای آفتاب است. او این خواب را برای دوستش گودیر تعریف کرد و همین خواب، فکر ترکیب لاستیک طبیعی با گوگرد یا ولکانیزه کردن را در ذهن  گودیر به وجود آورد. بلافاصله دست به کار شد و  این ترکیب را درست کرد و آن را برای گرم کردن در معرض نور خورشید قرار داد.  نتیجه شگفت انگیز بود. به ویژه بخش‌های سطحی لاستیک کاملا بهینه شده بودند ولی مشکل هنوز وجود داشت. گودیر چند سال دیگر برای بهینه سازی این فراورده کوشید و آن را با مواد مختلفی ترکیب کرد ولی نتیجه‌ی بهتری نگرفت تا سرانجام در سال 1839 به طور اتفاقی گوگرد و  لاستیک را روی اجاق گذاشت و با تعجب دید که ترکیب به همان صورت آرمانی در آمد که او بدنبالش بود.یعنی در واقع ترکیب گوگرد و لاستیک به حرارت بیشتری نیاز داشتند. ای کاش دوست او هیوارد همین را در خواب می دید نه گرم کردن ترکیب با نور خورشید و این همه سال گودیر معطل نمی‌ماند! گودیر دیگر خاطر جمع شده بود که کارش به نتیجه رسیده و حق هم داشت ولی متاسفانه عمرش آنقدر وفا نکرد که به ثروتی که حق او بود دست بیابد. استقبال مردم ازتولیدات جدید سرعت کافی نداشت و  گودیر که مبالغ هنگفتی قرض کرده بود باز هم  ورشکست شد و اینبار حتی به خاطر بدهی به زندان افتاد و مدتی بعد درگذشت. ولی هرچه بود  نام خود را به عنوان پدید آورنده‌ی کائوچو و لاستیک صنعتی جاودان ساخت. پس از فوت او تولید فراورده های صنعتی لاستیکی مثل کفش و پوشاک لاستیکی کم کم  شکوفا شد. اما آنچه صنعت لاستیک را به اوج رساند پیدایش اتوموبیل و نیاز بیشتر به فراورده های لاستیکی بود. به طوری که برخی از شهرک‌های برزیل یک شبه  به شهرهای بزرگ و ثروتمندی با کارخانه‌های تولید لاستیک تبدیل شدند. بعدها در زمان جنگ جهانی دوم لاستیک مصنوعی نیز ساخته شد و به بازار آمد و در واقع به داد درختان جنگل رسید !